معانی کلمه : مجسم
لغت نامه دهخدا
مجسم . [ م ُ ج َس ْ س ِ ] (ع ص ) کسی که جسمیت می دهد. || آنکه کلان و جسیم می کند. || آنکه منجمد می نماید. (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
چیزی که به صورت جسم در آمده و جسمیت پیدا کرده باشد، هرچیزی که دارای عرض و طول و عمق باشد.
فرهنگ معین
(مُ جَ سَّ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - به صورت جسم درآورنده . 2 - آشکار کننده .
(مُ جَ سِّ) [ ع . ] (اِمف .) 1 - به صورت جسم درآمده ، دارای جسم ، دارندة جسمیت ، تناور. 2 - مصور. 3 - آشکار شده .
فرهنگ فارسی
چیزی که بصورت جسم در آمده وجسمیت پیداکرده باشد
( اسم ) ۱ - بصورت جسم در آورنده . ۲ - مصور . ۳ - آشکار کننده .
کسی که جسمیت می دهد
( اسم ) ۱ - بصورت جسم در آورنده . ۲ - مصور . ۳ - آشکار کننده .
کسی که جسمیت می دهد
مترادف و متضاد
مصور
تجسمیافته، جسمیتیافته
۱. تجسمیافته، جسمیتیافته
۲. مصور
incarnate (صفت)
مجسم، دارای شکل جسمانی، برنگ گوشتی
