معنی کلمه : متقالی
لغت نامه دهخدا
متقالی. [ م ِ ] ( اِ ) متقال :
ز کتان و متقالی خانه باف
زده کوهه بر کوهه چون کوه قاف.ترکی یک نوبت یک قد متقالی بایشان داده بود که بشویند. ( مزارات کرمان ص 13 ). از بی خودیهای او یکی آن بود که متقالی و قبایی داشت... متقالی و قبا و آنچه داشت تمامی بسوخت. ( مزارات کرمان ص 196 ). و رجوع به مِتقال شود.
ز کتان و متقالی خانه باف
زده کوهه بر کوهه چون کوه قاف.ترکی یک نوبت یک قد متقالی بایشان داده بود که بشویند. ( مزارات کرمان ص 13 ). از بی خودیهای او یکی آن بود که متقالی و قبایی داشت... متقالی و قبا و آنچه داشت تمامی بسوخت. ( مزارات کرمان ص 196 ). و رجوع به مِتقال شود.
