معانی کلمه : مار ضحاک
لغت نامه دهخدا
مار ضحاک. [ رِ ض َح ْ حا ] ( اِخ ) ماری که در شانه پشت ضحاک پیدا شده بود و همیشه مغز سر آدمی می خورد. ( غیاث ) ( آنندراج ). || ( اِ مرکب ) زنجیر. ( فرهنگ رشیدی ). کنایه از سر زنجیر. ( غیاث ). کنایه از زنجیر. ( انجمن آرا ) :
روی تو چه جای سحر بابل
موی تو چه جای مار ضحاک.
روی تو چه جای سحر بابل
موی تو چه جای مار ضحاک.
فرهنگ فارسی
ماری که در شانه پشت ضحاک پیدا شده بود و همیشه مغز سر آدمی میخورد
