لکه دار کردن. [ ل َک ْ ک َ / ک ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) لکه دار کردن نام و ناموس و عرض و جز آن از کسی ؛ تهمتی بر او نهادن. زشت گردانیدن.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱- دارای لکه کردن داغ دار کردن . ۲- متهم و رسوا کردن : ازدواج با این زن حیثیت ترا لکه دار میکند .
مترادف و متضاد
distaste (فعل)لکه دار کردن، بد آمدنfoul (فعل)لکه دار کردن، ناپاک کردن، بهم خوردن، نارو زدن، گیر کردن، گوریده کردن، چرک شدنblame (فعل)مقصر دانستن، سرزنش کردن، لکه دار کردن، ملامت کردن، عیب جویی کردن از، انتقاد کردن، گله کردن، عتاب کردنblemish (فعل)خوار کردن، عیب دار کردن، بد نام کردن، لکه دار کردن، خسارت وارد کردن، اسیب زدن، افترا زدنslur (فعل)لکه دار کردن، مطلبی را حذف کردن، مطلب را نادیده گرفتن و...