معانی کلمه : قطع کردن
فرهنگ معین
( ~ . کَ دَ ) [ ع - فا. ] (مص م . ) ۱ - بریدن . ۲ - مسافت طی کردن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - بریدن جدا کردن : شاخه درخت را قطع کرد ۲ - حذف کردن انداختن : در اول بیت حرفی از اول آن قطع کنند .
مترادف و متضاد
تقطیع
موقوف کردن
گسستن، گسیختن
برشدادن، بریدن ≠ وصل کردن
۱. برشدادن، بریدن
۲. گسستن، گسیختن
۳. موقوف کردن
۴. تقطیع ≠ وصل کردن
واژه نامه بختیاریکا
تَل بُر کِردِن؛ سَر تی کِردِن؛ قرچنیدِن؛ کرچنیدن
چیدن
چیدن
