معانی کلمه : فنا
لغت نامه دهخدا
فنا. [ ف ِ ] (ع اِ) فناء. رجوع به فِناء شود.
فنا. [ ف َ ] (ع اِ) ج ِ فناة. (منتهی الارب ).
فنا. [ف َ ] (اِ) دارویی است که آن را به فارسی روباه تربک خوانند و به عربی عنب الثعلب . (فهرست مخزن الادویه ).
فرهنگ عمید
جلوخان؛ پیشگاه؛ آستانه.
۱. نیست شدن؛ نابود شدن.
۲. [مقابلِ بقاء] نیستی؛ نابودی.
۳. (تصوف) تبدیل صفات انسان به صفات الهی.
جلوخان، پیشگاه، آستانه.
۱. نیست شدن، نابود شدن.
۲. [مقابلِ بقاء] نیستی، نابودی.
۳. (تصوف ) تبدیل صفات انسان به صفات الهی.
۱. نیست شدن، نابود شدن.
۲. [مقابلِ بقاء] نیستی، نابودی.
۳. (تصوف ) تبدیل صفات انسان به صفات الهی.
فرهنگ معین
(فِ) [ ع . فناء ] (اِ.) پیش سرای که فراخ و گشاده باشد.
(فَ) [ ع . فناء ] 1 - (مص ل .) نیست شدن ، نابود شدن . 2 - (اِمص .) نیستی ، نابودی .
(فَ ) [ ع . فناء ] ۱ - (مص ل . ) نیست شدن ، نابود شدن . ۲ - (اِمص . ) نیستی ، نابودی .
(فِ ) [ ع . فناء ] (اِ. ) پیش سرای که فراخ و گشاده باشد.
(فِ ) [ ع . فناء ] (اِ. ) پیش سرای که فراخ و گشاده باشد.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
انهدام، زوال، عدم، مردن، مرگ، موت، نابودی، نیستی، نیستی، هلاک ≠ بقا، هستی
