فروگرفتن. [ ف ُ گ ِ رِ ت َ ] ( مص مرکب ) پایین آوردن ، چون پالان از خر فروگرفتن. ( یادداشت بخط مؤلف ) : اسبانشان را زین فروگرفتند و به گیاه بردند. ( ترجمه تاریخ طبری بلعمی ).بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشان وز پشت فروگیرد و برهم نهد انبار.منوچهری.عبداﷲ را فروگرفتند و دفن کردند. ( تاریخ بیهقی ). حجاج سوگند خورد که او را از دار فرونگیرد مگر مادرش شفاعت کند. ( مجمل التواریخ و القصص ). آن قرص از طاق ف...
فرهنگ عمید
۱. احاطه کردن، محاصره کردن، گرداگرد کسی یا چیزی را گرفتن، در میان گرفتن. ۲. اشغال کردن، تصرف کردن.
فرهنگ معین
( ~ . گِ تَ ) (مص م . ) ۱ - تسخیر کردن ، تصرف کردن . ۲ - گرفتن ، بازداشت کردن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - در دست گرفتن بدست گرفتن ۲ - تصرف کردن ۳ - پایین آوردن ۴ - توقیف کردن بازداشتن .