درماندن، بیچاره شدن، خسته شدن، ناتوان شدن، عاجزشدنفرمانده:درمانده، عاجز، ناتوان، خسته، بیچاره
( مصدر ) ۱ - منتظر ماندن انتظار کشیدن ۲ - درنگ کردن ۳ - ناتوان شدن خسته گشتن ۴ - ملزم شدن عاجز شدن ۵ - نیازمند شدن بینوا گشتن ۶ - معزول شدن : دوست دیوانی را فراغت دیدار دوستان وقتی بود که از عمل فرو ماند .