فروبردن . [ ف ُ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) در زیر بردن . (ناظم الاطباء). درکردن چیزی تیز در چیزی ، مانند فروبردن میل در چشم . (یادداشت بخط مؤلف ).- سر به فکرت فروبردن ؛ در اندیشه شدن . در فکر فرورفتن : یکی طفل دندان برآورده بودپدر سر به فکرت فروبرده بود. سعدی .- سر فروبردن ؛ سر زیر آب فروبردن . سر در آب کردن : سر فروبردم میان آبخوراز فرنج مْنْش خشم آمد مگر. رودکی (کلیله و دمنه ).درآمد بدو نیز طوفان خو...