سر فروبردن. [ س َ ف ُ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) سر فرودآوردن بزرگداشت را. تعظیم و تکریم نمودن. احترام کردن : به نزدیک تختش فروبرد سرجهاندیده پیران گرفتش ببر.فردوسی.چو بشنید بیژن فروبرد سرزمین را ببوسید و آمد بدر.فردوسی. || پرداختن به. مشغول شدن : چون در ملک متمکن شد سر در عشرت و شراب خواری و خلوتها ساختن فروبرد. ( فارسنامه ابن بلخی ). || سر بزیر انداختن و خجل گشتن : جمله سر فروبردند و منفعل گشتند. ( قص...
فرهنگ فارسی
سر فرود آوردن بزرگداشت را . تعظیم و تکریم نمودن . احترام کردن .