فرسوده. [ ف َ دَ / دِ ] ( ن مف / نف ) اسم مفعول از فرسودن. ( از حاشیه برهان چ معین ). به غایت کهنه و ازهم ریخته و پایمال گردیده و افسرده شده. ( برهان ). پوسیده. کهنه : گفتند یا موسی ما را جامه باید. خدای عزوجل بر تنهای ایشان جامه نگاه داشت ، فرسوده و دریده نشد. ( ترجمه تاریخ طبری ).روان راست نو حله ای از بهشت که هرگز نه فرسوده گردد نه زشت.اسدی.جز بیخردی کجا گزیندفرسوده گلیم بر ستبرق.ناصرخسرو.نقش ف...
فرهنگ عمید
۱. کهنه و پوسیده. ۲. [قدیمی] نابودشده. ۳. [مجاز] خسته و ناتوان. ۴. [مجاز] سال خورده. ۵. [قدیمی، مجاز] کاهش یافته.
فرهنگ معین
(فَ دِ ) (ص مف . ) ۱ - ساییده . ۲ - کهنه و پوسیده شده . ۳ - آزرده شده .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - ساییده ۲ - کهنه کرده ۳ - پوسیده ۴ - زدوده ۵ - محو کرده ۶ - کاسته کم کرده ۷ - پایمال گردیده ۸ - آزار رسیده آزرده .