غم کشیدن. [ غ َ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) کشیدن غم و اندوه. تحمل غم. رجوع به غم شود : به یک مرد از ایشان ز ما سیصد است بدین رزمگه غم کشیدن بد است.فردوسی.از دولت و سعادت او شادمان نشدهر دل که از نحوست ایام غم کشید.امیرمعزی ( از آنندراج ).زین غم چو نمیتوان بریدن تن دردادم به غم کشیدن.نظامی.برنجد نازنین از غم کشیدن نسازد نازکان را غم چشیدن.نظامی.مانده نشدی ز غم کشیدن وز طعنه دشمنان شنیدن.نظامی....