غلیظ. [ غ َ ] ( ع ص ) گنده و سطبر. ( منتهی الارب ) ( غیاث اللغات ) . ستبر. ( مهذب الاسماء ) ( آنندراج ) ( مجمل اللغة ). ج ، غِلاظ. ( المنجد ) ( مهذب الاسماء ). مقابل رقیق و باریک. ذوالغلاظة. ( از اقرب الموارد ). ضد رقیق. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). مقابل تُنُک. خشن. کلفت. ضد گشاده و شُل. زفت. سفت : ستبرق ؛ دیبایی غلیظ، یعنی ستبر: سه نوع دیگر است آن را امعاء غلاظ گویند، یعنی روده های سطبر. ( ذخیره...
فرهنگ عمید
۱. دارای مادۀ محلول بسیار در مایع: چای غلیظ. ۲. شدید، پررنگ: آرایش غلیظ. ۳. [مجاز] فشرده و انبوه: دود غلیظ. ۴. [عامیانه] با شدت یا وضوح فراوان: لهجهٴ غلیظ، فحش غلیظ. ۵. [قدیمی] خشن و تندخو: مٲمور غلیظ.
فرهنگ معین
(غَ ) [ ع . ] (ص . )۱ - کلفت ، ستبر. ۲ - خشن ، درشت . ۳ - ناگوار، دیرهضم . ۴ - تیره . ۵ - پرمایه ، برعکس رقیق .
دانشنامه آزاد فارسی
غلیظ (Concentrated)توصیف محلولی با غلظت نسبتاً بالایی از مادۀ حل شده. این اصطلاح صرفاً جنبه توضیحی دارد و کیفی است. برای اطلاعات دقیق تر لازم است به مقدار مشخص مادۀ حل شده رجوع کرد و نسبت های غلظت را سنجید. نیز ← غلظتwikijoo: غلیظ...
فرهنگ فارسی
درشت، ستبر، سفتغلیظالقلب:سخت دل، سنگدل، بی رحم ۱ - گنده کلفت ۲ - ستبر ( در شیر و مانند آن ) پر مایه مقابل رقیق باریک ۳ - درشت خشن دفزک مقابل نرم سلس ۴ - سنگین ناگوار ثقیل دیر گوارد دیر هضم ۵ - تیره : غبار غلیظ ۶ - سخت درشتخو سنگدل جمع : غلاظ .
coarse (صفت)ناهنجار، درشت، بی ادب، خشن، زمخت، غلیظ، زبرrude (صفت)زشت، تجاوز به عصمت، جسور، ابدار، گستاخ، بی ادب، خشن، زمخت، غلیظ، خشن در رفتار، نا هموار، خام، غیر متمدنdense (صفت)سفت، متراکم، محکم، انبوه، احمق، غلیظ، پر پشت، چگال، خنگ، متکاثفcompact (صفت)متراکم...
دانشنامه اسلامی
[ویکی الکتاب] معنی غَلِیظٌ: غلیظ- خشن - سخت - شدیدمعنی غِلَاظٌ: آنان که خشونت عمل دارند (جمع غلیظ است )معنی نَضْطَرُّهُمْ: مضطر و ناچارشان میکنیم(عبارت "نَضْطَرُّهُمْ إِلَیٰ عَذَابٍ غَلِیظٍ" یعنی :مضطر و ناچارشان میکنیم تا با پای خود به سوی عذابی غلیظ روان شوند)معنی صَدِیدٍ: چرک و خون غلیظ و درهمی که حرارتش و بوی گندش اهل دوزخ را عذاب میدهد( در اصل به معنی چرک وخونی است که از رحِم سرازیر شود )ریشه...