معانی کلمه : غلت خوردن
لغت نامه دهخدا
غلت خوردن. [ غ َ خوَرْ / خُرْ دَ ] ( مص مرکب ) غلتیدن. غلطیدن. غلط خوردن. رجوع به غلتیدن شود.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) غلتیدن : پسرک تو خون خودش غلت میخورد .
مترادف و متضاد
roll (فعل)
گرد کردن، پیچیدن، گشتن، غلتیدن، غلت خوردن، غلتاندن، غلت دادن، غل دادن، غلتک زدن، بدوران انداختن، تراندن، تر دادن، تلاطم داشتن
tumble (فعل)
رقصیدن، پریدن، جست و خیز کردن، غلت خوردن، لغزیدن، ناگهان افتادن
