عهد شکستن. [ ع َ ش ِ ک َ ت َ ] ( مص مرکب ) شکستن پیمان و نقض عهد. ( فرهنگ فارسی معین ). تناقض. انتقاض. ( از منتهی الارب ). نقض. ( از دهار ). اخفار. نکث. ولث. پیمان شکنی : ادا کرده باشم امانت را بی شکستن عهد. ( تاریخ بیهقی ). اگر آن سوگند را دروغ کنم و عهد بشکنم از خدای... بیزارم. ( تاریخ بیهقی ).گرچه زمان عهدم بشکست من عهد خداوند زمان نشکنم.ناصرخسرو.به عهد ایزدی چون من وفا کردم ندارم باک اگر تو عه...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) شکستن پیمان نقض عهد .
مترادف و متضاد
backtrack (فعل)عدول کردن، رد گم کردن، عهد شکستنforswear (فعل)انکار کردن، عهد شکستن، باسوگند انکار کردنperjure (فعل)عهد شکستن، سوگند دروغ خوردن، گواهی دروغ دادنviolate a treaty (فعل)عهد شکستنbreach one's promise (فعل)عهد شکستن...