معانی کلمه : عنصل
لغت نامه دهخدا
عنصل . [ ع ُ ص ُ ] (اِخ ) موضعی است در دیار عرب . (از معجم البلدان ).
- طریق العنصل ؛ راهی است که ازبصره به یمامه می رود. و گویند آن از راههای بصره است که از دهنا می گذرد. (از معجم البلدان ). رجوع به منتهی الارب ، اقرب الموارد، ناظم الاطباء و عنصلین شود.
فرهنگ عمید
= پیاز 〈 پیاز دشتی
= پیاز * پیاز دشتی
فرهنگ معین
(عُ نْ صُ ) [ ع . ] (اِ. ) پیاز.
دانشنامه آزاد فارسی
عُنْصُل
رجوع شود به:اسقیل
رجوع شود به:اسقیل
wikijoo: عنصل
فرهنگ فارسی
( اسم ) پیاز دشتی پیاز موش اسیقل پیاز عنصل .
موضعی است در دیار عرب
موضعی است در دیار عرب
دانشنامه عمومی
عنصل (سرده). عنصل (نام علمی: Drimia) نام یک سرده از تیره مارچوبگان است.
wiki: عنصل (سرده)
