عنان کشیدن. [ ع ِ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) زمام مرکب را کشیدن. ( فرهنگ فارسی معین ). || تاختن. راندن بسویی. روی آوردن : به هومان بفرمود کاندرشتاب عنان را بکش تا لب رود آب.فردوسی.کنون سوی تو کردند اختیارت از آن سو کش که میخواهی عنانت.ناصرخسرو. || توقف کردن. بازایستادن. روی تافتن. بازآمدن. متوقف شدن. درنگ کردن. دست برداشتن. خودداری کردن : هر آن کس که او تخت و تاج تو دیدعنان از بزرگی بباید کشید.فرد...
فرهنگ معین
( ~ . کِ دَ ) [ ع - فا. ] (مص ل . ) باز ایستادن ، توقف کردن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) زمام مرکب را کشیدن یا عنان خود را کشیدن . کف نفس کردن .