عمل دار. [ ع َ م َ ] ( نف مرکب ) عامل و متصدی. ( آنندراج ). تحصیلدار و خراجدار و کسی که مالیات را جمعمی کند و مأمور دیوانی. ( ناظم الاطباء ) : وین فلک گرچه بد عمل داریست هم به نیکی حساب من رانده ست.خاقانی.ملک صفاتی کاندر ممالک شرفش سپهر گفت که من کهترین عملدارم.خاقانی.عمل داران برابر می دویدندزر و دیبا بخدمت می کشیدند.نظامی.عمل داران چو خود را ساز بینندبه معزولان از این به بازبینند.نظامی.عمل خانه...
فرهنگ معین
( ~ . ) [ ع - فا. ] (ص فا. ) والی ، حاکم ، تحصیل دار مالیات .
فرهنگ فارسی
( صفت ) حاکم محلی مامور دیوانی ( در هند نیز مستعمل است ) .