معانی کلمه : عقل
لغت نامه دهخدا
عقل . [ ع ُ ق ُ ] (ع اِ) ج ِ عِقال . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به عقال شود.
عقل . [ ع َ ] (اِخ ) نام کوهی است . (منتهی الارب ). نام قلعه ای است در تهامة. (از معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
۱. (ادبی) در عروض، انداختن لام متحرک از مفاعلتن که تبدیل به مفاعلن شود.
۲. [قدیمی] بستن و بند کردن.
۳. [قدیمی] بستن بازو و پای شتر.
فرهنگ معین
( ~ .) [ ع . ] (مص م .) بستن ، بند کردن ، بستن بازو و پای شتر.
(عَ) [ ع . ] 1 - (مص م .) دریافتن ، فهمیدن . 2 - (اِ.) نیروی ادراک . ؛~ کل بسیار دانا و خردمند. ؛~ سلیم اندیشه و دریافت انسان سالم و طبیعی . ؛~ کسی پاره سنگ برداشتن کنایه از: کم عقل و سبک مغز بودن . ؛~ مردم در چشمشان است کنایه از: ظاهربینی مردم .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
قدما به ده عقل که بتوالی از مصدر اول نشات یافته اند قایل بودند .
( مصدر ) بند بر پای بستن .
لقب ودیع بن سدید بن بشاره فاضل از روزنامه نگاران و شاعران معاصر لبنان
( مصدر ) بند بر پای بستن .
لقب ودیع بن سدید بن بشاره فاضل از روزنامه نگاران و شاعران معاصر لبنان
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
کله، مخ
خرد، دها، ذکاوت، فهم، معرفت، هوش
۱. خرد، دها، ذکاوت، فهم، معرفت، هوش
۲. کله، مخ
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
خرد
