معانی کلمه : عبد
لغت نامه دهخدا
عبد. [ ع َ ] (اِخ ) کوهی است مر بنی اسد را. (معجم البلدان ).
عبد. [ ع َ ب ُ ] (ع اِ) جمع عبد. (منتهی الارب ). رجوع به عبد شود.
عبد. [ ع َ ] (اِخ ) موضعی است به سبعان در بلاد طی . (معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
۱. بنده، برده، غلام.
۲. بندۀ خدا.
۲. بندۀ خدا.
فرهنگ معین
(عَ بْ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - بنده ، برده ، غلام . ۲ - بندة خدا. ج . عباد.
فرهنگ فارسی
بنده، برده، غلام، بنده خدا، انسان اعم از آزادیابرده
( اسم ) ۱ - بنده . ۲ - بنده خدا جمع عباد عبده عبید .
ابن قصی بن کلاب بن مره جد جاهلی است پسران وی از قبائل قریش البطاح اند مسکن و ماوای آنان در بطحائ مکه بود این طایفه در حدود سال ۱۸۵ ه ق منقرض شدند
( اسم ) ۱ - بنده . ۲ - بنده خدا جمع عباد عبده عبید .
ابن قصی بن کلاب بن مره جد جاهلی است پسران وی از قبائل قریش البطاح اند مسکن و ماوای آنان در بطحائ مکه بود این طایفه در حدود سال ۱۸۵ ه ق منقرض شدند
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
برده، بنده، زرخرید، عبید، غلام، نسمه، نوکر ≠ آزاد، حر
