معانی کلمه : طبخ
لغت نامه دهخدا
طبخ . [ طُب ْ ب َ ] (ع اِ) ج ِ طابخ . فرشتگان عذاب . واحد آن طابخ است . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
پختن.
فرهنگ معین
(طَ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) پختن . ۲ - (اِ. ) غذای پخته شده .
فرهنگ فارسی
(ادبی) پختن، آشپزی
پختن، پخته کردن، پزاندن
۱ - ( مصدر ) پختن پزیدن . ۲ - ( اسم ) پختگی .
جمع طابخ فرشتگان عذاب واحد آن طابخ است
۱ - ( مصدر ) پختن پزیدن . ۲ - ( اسم ) پختگی .
جمع طابخ فرشتگان عذاب واحد آن طابخ است
جملات نمونه
طبخ نان از ساعت شش بامداد آغاز خواهد شد
bread baking will start from six in the morning
مترادف و متضاد
پخت، پز، آشپزی
پختن، پخته کردن
۱. پختن، پخته کردن
۲. پخت، پز، آشپزی
