ضرب . [ ض َ رِ ] (ع ص ) بسیار زننده . (منتهی الارب ).
ضرب . [ ض َ رَ ] (ع مص ) هلاک شدن از سردی یا سردی زده شدن . (منتهی الارب ). سرمازدگی . || پشک زده شدن زمین . (منتهی الارب ).
( ~ .) [ ع . ] (اِ.) 1 - مانند، مثل . 2 - نوع ، قسم .
(ضَ) [ ع . ] 1 - (مص م .) زدن ، کوبیدن . 2 - (اِمص .) یکی از چهار عمل اصلی حساب . 3 - سکه زدن . 4 - طنبک یا دنبک . 5 - مَثَل آوردن ، داستان زدن .
واحد بنیادین زمان در موسیقی موزون
(پارسی سره؛ واژۀ پیشنهادی کاربران) تایش. از ریشۀ "تاییدن" به چَمِ (معنیِ) "ضرب کردن".
(پارسی سره؛ واژۀ پیشنهادی کاربران) تاییدن (چون می گوییم دو دو تا چار تا). یکی از چار کنش بنیادین انگارش (چهار عمل اصلی ریاضی).
تنبک
۱زور ۲شدت ۳آسیب
عجز
تنبک
چوله
قرینه
جرح، زخم
صنف، قسم، گونه، نوع
زدن، شکنجه، ضربت، کوب، کوفتن
تالی، شبیه، مانند، مثل، همتا
۱. زدن، شکنجه، ضربت، کوب، کوفتن
۲. جرح، زخم
۳. تنبک
۴. تالی، شبیه، مانند، مثل، همتا
۵. صنف، قسم، گونه، نوع
۶. چوله
۷. عجز
۸. قرینه
گمیزش