معانی کلمه : ضاحک
لغت نامه دهخدا
ضاحک . [ ح ِ ] (اِخ ) رودباری است در یمامة. (معجم البلدان ).
ضاحک . [ ح ِ ] (اِخ ) (برقه ٔ...) جائیست به دیار بنی تمیم . (منتهی الارب ).
ضاحک . [ ح ِ ] (اِخ ) آبی است در بطن السّر، بسرزمین بلقین شام . (معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
خندان.
فرهنگ معین
(حِ ) [ ع . ] (اِفا. ) خندان ، خندنده .
فرهنگ فارسی
خنده کننده، مردخندان، سنگ سفیدنمایان درکوه، ابربرق دار
۱ - ( اسم ) خندان خندنده . ۲ - ( اسم ) ( رمل ) هم شکلی است که آن را لحیان نیز گویند .
آبیست در بطن السر بسرزمین بلقین شام
۱ - ( اسم ) خندان خندنده . ۲ - ( اسم ) ( رمل ) هم شکلی است که آن را لحیان نیز گویند .
آبیست در بطن السر بسرزمین بلقین شام
