معانی کلمه : صاف
لغت نامه دهخدا
صاف . (اِخ ) اسم است ابن صیاد را. (منتهی الارب ).
صاف . (اِخ )کوهی است در تهامة مر بنی ذئل را. (معجم البلدان ).
صاف . [ صاف ف ] (ع ص ) نعت فاعلی از صف ّ. صف کشنده . رجوع به صافات شود.
فرهنگ عمید
صفکشنده؛ صفکشیده.
۱. پاکیزه؛ خالص؛ بیآلایش.
۲. مسطح؛ هموار.
۳. بیچینوچروک.
۴. [مجاز] آفتابی.
〈 صاف کردن: (مصدر متعدی)
۱. مایعی را از صافی یا پارچه گذراندن تا جرم آن گرفته شود: ◻︎ پیر مغان ز توبهٴ ما گر ملول شد / گو باده صاف کن که به عذر ایستادهایم (حافظ: ۷۲۸).
۲. هموار کردن زمین.
۳. برطرف ساختن چینوچروک پارچه.
فرهنگ معین
فرهنگ فارسی
( اسم ) صف زننده .
اسم است ابن صیاد را
گویش مازنی
۱پاک ۲هموار ۳بی آمیختگی ۳آسمان بدون ابر
گویش اصفهانی
تکیه ای: sâf
طاری: sâf
طامه ای: sâf
طرقی: sâf
کشه ای: sâf
نطنزی: sâf
مترادف و متضاد
راست، شق
بیآلایش، وضیع
خالص، مروق، ناب
تخت، مستوی، مسطح
پاک، پالوده، روشن، زلال
پرداخته، صیقلی، لغزنده، نرم، نشو، هموار ≠ خشن، زبر
۱. پرداخته، صیقلی، لغزنده، نرم، نشو، هموار
۲. تخت، مستوی، مسطح
۳. راست، شق
۴. پاک، پالوده، روشن، زلال
۵. خالص، مروق، ناب
۶. بیآلایش، وضیع ≠ خشن، زبر
