شکسته بسته. [ ش ِ ک َ ت َ/ ت ِ ب َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) پایدار و ناپایدار. استوار و بی ثبات. ( ناظم الاطباء ). بتوانی نتوانی. || ناتوان. مجروح : برخاست و شکسته بسته آهسته از آن کوه فرودآمد. ( اسرارالتوحید ص 81 ).جز شکسته بسته بیرون چون تواند شد بودمردمست و چشم کور و پای لنگ و راه تر.ناصرخسرو.شکسته بالم و صیاد هم پرم بسته شکسته بسته من خوش نموده در نظرش.کلیم ( از آنندراج ). || آمیخته از خوب و ...
فرهنگ عمید
۱. فرسوده و مستعمل. ۲. نامفهوم. ۳. (قید ) با حالت نامفهوم.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - آن چه دارای قطعات شکسته و فرسوده به هم پیوسته است : سفینه شکسته بسته . ۲ - نادرست ناصحیح .