شاخ زدن. [ زَ دَ ] ( مص مرکب ) انشعاب. ( تاج المصادر بیهقی ). تفرع. ( مصادر زوزنی ). شاخه زدن. رُستن و دمیدن شاخ : این جهان را بنظم شاخ زندهر چه در باغ طبع من کارد.مسعودسعد.عشق تو اندر دلم شاخ کنون میزندوز دل من صبر رابیخ کنون میکند.خاقانی. || نطح. ( دهار ). راندن و دفع کردن ( حیوان ) با شاخ خود. ( ناظم الاطباء ). کله زدن گوسفند و گاو و غیره. || کله زدن جنین در شکم مادر : بعد از آن تن فرزند [ در ش...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - فرو کردن حیوانی نوک شاخ خود را در بدن جانداری دیگر . ۲ - شاخه دواندن درخت .
مترادف و متضاد
butt (فعل)پیش رفتن، ضربه زدن، شاخ زدن، پیشرفتگی داشتن، نزدیک یا متصل شدنgore (فعل)سوراخ کردن، شاخ زدن، سه گوش بریدن، با شاخ زخمی کردنgive a butt (فعل)شاخ زدنpush (فعل)شاخ زدن، فشردن، نشاندن، هل دادن، فشار دادن، چیزی را زور دادن، با زور جلو بردن، یورش بردنtup (فعل)شاخ زدن، جفت گیری کردن...