شاخ . (اِخ )نام جایی است در ناحیت بلخ در حوالی فاریاب و اندخوی : و بجانب مروجوق مراجعت نموده براه شاخ روان شدند و نورین اقا را دردپای بغایت سخت ظاهر شد.(تاریخ غازان خان چ هرتفورد از بلاد انگلستان ص 47).
شانه کشیدن ( ~ . کِ دَ)(مص ل .) تهدید کردن ، قدرت خود را به رخ کشیدن .
کسی که فکر کند خیلی بالاست؛ مثلاً:فلانی شاخه. ||یعنی ولم کن! دست از سرم بردار. مثلاً:یک نفر بگوید من بهترم و از این جور پزدادن ها؛ و آن قدر ادامه بدهد که بالاخره طرف مقابل به او بگوید:باشه تو شاخی!
تکیه ای: šâx
طاری: šâx
طامه ای: šâx
طرقی: šâx
کشه ای: šâx
نطنزی: šâx
شاخ.
شاخابه
پاره، قطعه
سرون، شخ، قرن
پیشانی، ناصیه
شاخسار، شاخه، غصن
۱. سرون، شخ، قرن
۲. شاخسار، شاخه، غصن
۳. شاخابه
۴. پیشانی، ناصیه
۵. پاره، قطعه