معانی کلمه : سوی
لغت نامه دهخدا
سوی . [ س َ وی ی ] (ع ص ) تندرست . (دهار). درست اندام . ج ، سویون و اسویاء. (مهذب الاسماء).
گرفته اند نکوخواه و بدخوه تو مدام
یکی طریق ضلالت یکی سبیل سوی .
فرهنگ عمید
سو١#NAME?
۱. هموار.
۲. برابر؛ یکسان.
= سو١
۱. هموار.
۲. برابر، یکسان.
۱. هموار.
۲. برابر، یکسان.
فرهنگ معین
(اِ.) جانب ، سو.
(سَ وِ یّ) [ ع . ] (ص .) برابر.
(اِ. ) جانب ، سو.
(سَ وِ یّ ) [ ع . ] (ص . ) برابر.
(سَ وِ یّ ) [ ع . ] (ص . ) برابر.
فرهنگ فارسی
بدی، شر، آفت، فساد، اسوائ جمع، مستوی، هموار، برابر، یکسان، میانه، اسویائ جمع
( صفت ) برابر یکسان هموار جمع : اسوبائ .
راست و درست میانه چیزی قصد یقال قصدت سواه ای قصدت قصده مکان سوی
( صفت ) برابر یکسان هموار جمع : اسوبائ .
راست و درست میانه چیزی قصد یقال قصدت سواه ای قصدت قصده مکان سوی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
to (حرف اضافه)
در، نزد، طرف، بر حسب، در برابر، به، بسوی، پیش، بطرف، برای، سوی، تا نسبت به، روبطرف
unto (حرف اضافه)
در، در برابر، بسوی، پیش، بطرف، سوی، تا نسبت به، روبطرف
