سردستی. [ س َ دَ ] ( اِ مرکب ) چوبدستی قلندران. ( آنندراج ).چوبی که قلندران در دست دارند. ( غیاث ) : ای صاف شراب فتنه را خاک تو دردسردستی ما قلندران خواهی خورد.میر الهی همدانی ( از آنندراج ). || ( ص نسبی ، اِ مرکب ) کنایه از کاری بود که زود و فی الحال کنند. ( انجمن آرا ) ( رشیدی ). بعجله. به شتاب زدگی : و جوانی عظیم زیبا بود و اسب و ساخت نیکو داشت اما شاه و آن دیگران همه سردستی آمده بودند چهارصد م...
فرهنگ عمید
۱. [عامیانه] عجولانه. ۲. چیزی که بر سر دست یا دم دست باشد. ۳. کاری که بر سر دست و فوری و بی درنگ انجام دهند. ۴. آنچه حاضر باشد یا زود حاضر شود از طعام و شراب: باده ای چند خورد سردستی / روی صحرا شد از سر مستی (نظامی۴: ۵۷۲ ).
فرهنگ معین
( ~ . دَ ) (ص . ) سرسری ، ناقص .
فرهنگ فارسی
۱ - آنچه بر سر دست یا در دست باشد . ۲ - چوبی که قلندران بر سر دست گیرند . ۳ - طعام و شرابی که حاضر باشد یا زود حاضر کنند ماحضر .