معانی کلمه : سرجوخه
فرهنگ عمید
سرباز درجه دار که فرماندهِ ده جوخه است، سردسته.
فرهنگ معین
( ~ . خَ یا خِ ) (اِمر. ) نظامی ای که یک جوخه را اداره کند، و آن پایین ترین درجة نظامی است .
فرهنگ فارسی
سردسته سربازدرجه داربالاترازتابین
نظامیی که یک جوخه رااداره کند و آن پایین ترین درجه نظامی است . یا سرجوخه دریایی . سر ناوی .
سرجوقه فرمانده یک جوخه در نیروی نظامی که شامل شش تن است .
نظامیی که یک جوخه رااداره کند و آن پایین ترین درجه نظامی است . یا سرجوخه دریایی . سر ناوی .
سرجوقه فرمانده یک جوخه در نیروی نظامی که شامل شش تن است .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
وکیل
سرناوی
سردسته، سربازدرجهدار
۱. سردسته، سربازدرجهدار،
۲. وکیل
۳. سرناوی
corporal (اسم)
سرجوخه
واژه نامه بختیاریکا
سَر چوپِه
