سر تافتن. [ س َ ت َ ] ( مص مرکب ) بی فرمانی کردن. ( شرفنامه منیری ). عاصی و یاغی شدن. ( آنندراج ) : طاعت او چون نماز است و هر آنکس کز نمازسر بتابد بی شک او را کرد باید سنگسار.فرخی.و خبر بست و کابل کردند که ایشان سر بتافته اند. ( تاریخ سیستان ).هر کو سرش از طاعت آن شیر بتابدگر شیر نر است او بخورد ماده شگالش.ناصرخسرو.وعده را طاعت باید چو مقری تو به وعدسرت از طاعت بر حکم نکو وعده متاب.ناصرخسرو.وگر ز ...
فرهنگ معین
( ~ . تَ ) (مص ل . ) سرپیچی کردن .
فرهنگ فارسی
سرتابیدن، سربرتابید، نافرمانی کردن، نافرمان بی فرمانی کردن عاصی و یاغی شدن ( مصدر ) نافرمانی کردن سرکشی کردن عصیان ورزیدن .