سر خاریدن.[ س َ دَ ] ( مص مرکب ) خاراندن سر با سر انگشتان. || کنایه از نومید شدن. ( برهان ) : درست ناید از آن مدعی حکایت عشق که در مواجهه تیغش زنند و سر خارد.سعدی.مباد آن روز کز درگاه لطفت بدست ناامیدی سر بخاریم.سعدی. || خجل شدن وشرمنده گردیدن. || لطف نمودن. ( برهان ). لطف کردن. ( رشیدی ). لطف فرمودن. ( آنندراج ). || تعلل و درنگ و اهمال ورزیدن. ( آنندراج ). توقف و بهانه کردن. ( غیاث ) ( رشیدی ). ا...
فرهنگ معین
(سَ. دَ ) (مص ل . ) کنایه از: تعلل ورزیدن .
فرهنگ فارسی
۱ - ( مصدر ) خارش دادن سر با نوک انگشت . ۲ - ( مصدر ) نومید شدن . ۳ - درنگ کردن اهمال کردن : سر مخار . . ۴ - عاجز شدن در جواب خصم . ۵ - خجل شدن . ۶ - حیله و مکر کردن . ۷ - بهانه آوردن .