معانی کلمه : سر تابیدن
لغت نامه دهخدا
سر تابیدن. [ س َ دَ ] ( مص مرکب ) نافرمانی کردن :
برهمنان را چندانکه دید سر ببرید
بریده به سر آن کز هدی بتابد سر.گر نتابی سر ز دانش از تو تابد آفتاب
وز سعادت ای پسر بر آسمان سایدت سر.جوانا سر متاب از پند پیران
که پند پیر از بخت جوان به.
برهمنان را چندانکه دید سر ببرید
بریده به سر آن کز هدی بتابد سر.گر نتابی سر ز دانش از تو تابد آفتاب
وز سعادت ای پسر بر آسمان سایدت سر.جوانا سر متاب از پند پیران
که پند پیر از بخت جوان به.
فرهنگ معین
( ~ . دَ ) (مص ل . ) نافرمانی کردن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) نافرمانی کردن سرکشی کردن عصیان ورزیدن .
