سخر. [ س َ خ َ / س ُ خ َ/ س ُ خ ُ ] (ع مص ) فسوس کردن با کسی . (آنندراج ) (منتهی الارب ). فسوس کردن و فسوس داشتن . (دهار). افسوس کردن . (تاج المصادر بیهقی ). فسوس . (دهار) : تا مر مرا تو غافل و ایمن نیافتی از مکر و غدر خویش گرفتی سخر مرا.ناصرخسرو....
فرهنگ فارسی
دهی است از دهستا ماهیدشت بالا بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان .
دانشنامه اسلامی
[ویکی الکتاب] معنی سَخَّرَ: رام ومسخّر کرد - به خدمت گرفتمعنی سَخِرَ: مسخره کردمعنی صَّخْرَ: تخته سنگ - صخرهمعنی مُقْرِنِینَ: طاقت داران - توانمندان (کلمه مقرنین به معنای مطیقین است چون مصدر اقران به معنای اطاقه است . عبارت "سُبْحانَ ﭐلَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَـٰذَا وَمَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ "یعنی :منزه است آن خدایی که این (مرکب ) را برای ما مسخر کرد ، و گر نه ما نمیتوانست...ریشه کلمه: سخر (۴۲ با...