سختن. [ س َ ت َ / س ُ ت َ ] ( مص ) کشیدن و وزن کردن و سنجیدن. ( برهان ، ذیل سخت ). سنجیدن. ( آنندراج ). وزن کردن. ( شرفنامه ) : دو برد یمانی همه زرّبفت بسختند هر یک بمن بود هفت.فردوسی.همه گنج ارجاسب در باز کردنگهبان درم سختن آغاز کرد.فردوسی.عطای او از آن بگذشت کاو راتوان سختن بشاهین و بقنطار.فرخی.یک روز ببازار آمد مردی را دید زعفران می سخت. ( تفسیر ابوالفتوح ). بر مردی بگذشت که چیزی می سخت و کم می...
فرهنگ عمید
۱. سنجیدن. ۲. وزن کردن. * سختیدن، برسختن: سریر و سراپرده و تاج و تخت / نه چندان کزو برتوانند سخت (نظامی۵: ۸۴۸ ).
فرهنگ معین
(سَ تَ ) (مص م . )سنجیدن ، وزن کردن .
فرهنگ فارسی
سنجیدن، وزن کردن، سختیدن، وزن شده، سنجیده ( مصدر ) سخت کردن سخت گردانیدن .