زبونگیر. [ زَ ] ( نف مرکب ) ضعیف چزان. ضعیف کش. زیردست آزار. آنکه حق مظلومان و ضعیفان را پایمال کند : این یکی جادوی مکار زبونگیر است چند گردی سپس او به سبکباری.فرخی.و سپاهیان پارس چون شبانکاره و غیر ایشان مردمانی اند زبونگیر چون امیری یا والییی کی به پارس رود با سیاست و هیبت باشدهمگان از وی بشکوهند. ( فارسنامه ابن بلخی چ قدیم ص 169 ).کای چون سگ ظالمان زبونگیردام از سر عاجزان برون گیر.نظامی.زبون گی...