رنگ ریختن. [ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) زایل شدن رنگ. ( از آنندراج ). رنگ باختن. رنگ رفتن. رنگ جهیدن. رنگ پریدن. رجوع به همین ماده ها شود : پسر کآنهمه شوکت و پایه دیدپدر را بغایت فرومایه دیدخیالش بگردید و رنگش بریخت ز هیبت به بیغوله ای در گریخت.سعدی ( بوستان از بهار عجم ).چه گلها می توان چید از دل بیطاقت عاشق در آن محفل که رنگ از چهره تصویر می ریزد.صائب ( از بهار عجم ).ز یاد آن ستمگر از رخ من رنگ می ریز...
فرهنگ فارسی
زایل شدن رنگ رنگ باختن طرح عمارت افکندن و بنای کار گذاشتن