رنجیدن. [ رَ دَ ] ( مص ) رنج بردن. تحمل تعب کردن. مشقت و سختی بر خود هموار کردن : بپوییم و رنجیم و گنج آکنیم بدل در همه آرزو بشکنیم.فردوسی.تو رنجی و آسان دگر کس خوردسوی گور و تابوت تو ننگرد.فردوسی.بخور هرچه داری فزونی بده تو رنجیده ای بهر دشمن منه.فردوسی.از ابوعلی سیاه مروزی حکایت کنند که گفت من نفس را بدیدم به صورتی مانند صورت من.... قصد هلاک وی کردم ، مرا گفت یا اباعلی مرنج که من لشکر خدایم ، مر...
فرهنگ عمید
آزرده شدن، دل تنگ شدن، ملول شدن: بیهوده مرنج چون توان آسودن / می باش چنان که می توانی بودن (سنائی: لغت نامه: رنجیدن ).
فرهنگ معین
(رَ دَ ) (مص ل . ) آزرده شدن .
فرهنگ فارسی
آزرده شدن، دلتنگ شدن، دلتنگ ( مصدر ) آزرده شدن دلتنگ گشتن ملول شدن .
مترادف و متضاد
huff(فعل)
ترساندن، اوقات تلخی کردن، قهر کردن، رنجیدن، اماس کردن