رمیده. [ رَ دَ / دِ ] ( ن مف / نف ) رم زده. رم خورده. رم دیده. رم کرده. ( آنندراج ). ترسیده. هراس دیده. متوحش. دورشده از وحشت و کراهت : از ما رها شدی دگری را رهی شدی از ما رمیده با دگری آرمیده ای.شهره آفاق ( از صحاح الفرس ).امیر همچو شبان باشد و سپه چو رمه شود رمیده رمه چون شود گرفته شبان.قطران.چه کردم که از من رمیده شدندهمه خویش و بیگانه بر خیرخیر.ناصرخسرو.مکر است بیشمار و دها مر زمانه رامن زو چن...
فرهنگ عمید
رم کرده، گریخته.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - ترسیده و گریخته ۲ - احتراز کرده بسبب نفرت و کراهت .