معانی کلمه : رقیق
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. [مقابلِ غلیظ] آبکی.
۲. [مجاز] حساس: قلب رقیق.
۳. [مجاز] نرم، لطیف: شعر رقیق.
۴. [قدیمی] نازک، ظریف.
۵. [جمع: ٲَرِقّاء] [قدیمی] مملوک، بنده، برده، غلام.
۲. [مجاز] حساس: قلب رقیق.
۳. [مجاز] نرم، لطیف: شعر رقیق.
۴. [قدیمی] نازک، ظریف.
۵. [جمع: ٲَرِقّاء] [قدیمی] مملوک، بنده، برده، غلام.
فرهنگ معین
(رَ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - نازک . ۲ - نرم . ۳ - آبکی .
فرهنگ فارسی
نرم ونازک، لطیف، باریک، نقیض غلیظ، ارقائ جمع
( صفت ) ۱ - باریک مقابل ضخیم کلفت. ۲ - نرم لین مقابل خشن . ۳ - آبکی سیال مقابل غلیظ .
( صفت ) ۱ - باریک مقابل ضخیم کلفت. ۲ - نرم لین مقابل خشن . ۳ - آبکی سیال مقابل غلیظ .
مترادف و متضاد
آبدار، آبکی، باریک، تنک، روان، سیال، شل، کمرنگ، مایع، نازک، نرم ≠ غلیظ
فرهنگ فارسی ساره
کم مایه
واژه نامه بختیاریکا
تِر
