معانی کلمه : رشا
لغت نامه دهخدا
رشا. [ رِ ] (از ع ، اِ) رشاء. بند دلو. رسن دلو. ج ، ارشیة. (یادداشت مؤلف ). رسن . (غیاث اللغات ). رجوع به رشاء شود.
فرهنگ عمید
ریسمان#NAME?
= ریسمان
فرهنگ فارسی
۱ - ریسمان رسن ( مطلقا ) . ۲ - ریسمان دلو ( خصوصا ) . ۳ - رشته مانندی نهال کدو و خیار و مانند آنها را که بدان بر درختی بر آید جمع ارشیه .
یا رشا . آهو بره که قوی گردد و با مادر به رفتار آید . جمع ارشائ .
یا رشا . آهو بره که قوی گردد و با مادر به رفتار آید . جمع ارشائ .
فرهنگ اسم ها
اسم: رشا (دختر، پسر) (عبری) (طبیعت) (تلفظ: rašā) (فارسی: رَشا) (انگلیسی: rasha)
معنی: بچه آهو، ( صورت تخفیف یافتۀ «رَشَأ» ) بچۀ آهو، بچه آهویی که همپای مادر راه می رود، آهوبره
معنی: بچه آهو، ( صورت تخفیف یافتۀ «رَشَأ» ) بچۀ آهو، بچه آهویی که همپای مادر راه می رود، آهوبره
مترادف و متضاد
fawn (اسم)
رشا، گوزن، اهوبره
