راهگذر. [ گ ُ ذَ ] ( نف مرکب ، اِ مرکب ) رهگذر. گذرنده از راه. عابر. که از راه بگذرد.که از راه عبور کند. عابر سبیل : چون باسترآباد رسید مردی را دید، راهگذاری گفت از کجا می آیی ؟( تاریخ طبرستان ). || مسافر. ( ناظم الاطباء ). || ابن سبیل. ( یادداشت مؤلف ). کسی که متمول است ولی در غربت بعلتی تهی دست و فقیر میشود. || معبر و طریق و راه و گذرگاه. ( ناظم الاطباء ). رهگذر. محل عبور : چون از مکه بشام روی ...
فرهنگ عمید
۱. کسی که از راهی گذر می کند، آن که از راهی عبور می کند، عابر. ۲. مسافر. ۳. (اسم ) ‹راه گذر› راهی که از آن گذر می کنند، راه عبور، راه و گذرگاه، معبر.
فرهنگ فارسی
عابر، مسافر، کسی که ازراهی گذرکند، راه گذر، راه عبور، راه وگذرگاه، معبر ( اسم ) ۱ - گذرگاه معبر . ۲ - دره تنگ میان دو کوه . ۳ - نای حلقوم . ۴ - سوغات رهاورد . رهگذر . مخفف راهگذار. گذرنده از راه . عابر .