راه داشتن. [ ت َ ] ( مص مرکب ) اجازه درآمدن داشتن. اجازه ورود داشتن. اجازه وصل داشتن. مأذون بودن بدر آمدن. بار داشتن : گو برو و آستین ز خون جگر شوی هرکه درین آستانه راه ندارد.حافظ ( از بهار عجم ).چو در حضور توایمان و کفر راه نداردچه مسجدی ، چه کنشتی ، چه طاعتی ، چه گناهی.فروغی بسطامی.اندیشه ندارد دلم از آتش دوزخ تا راه در آتشکده خوی تو دارم.ناصرالدینشاه. || ارتباط داشتن. متصل بودن. اتصال داشتن. ق...
فرهنگ معین
(تَ ) (مص ل . ) قطع طریق کردن ، راهزنی کردن .
فرهنگ فارسی
اجازه در آمدن داشتن . اجاز. ورود داشتن . بار داشتن . یا ارتباط داشتن .