راست گشتن. [ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) مقابل کج شدن و خم شدن. استقامت یافتن. استواء پیدا کردن. مستقیم و راست شدن : بدو گفت زن دست بسته چراست چو پشت زمانه بدو گشت راست.فردوسی.چو دیدش بخدمت دو تا گشت و راست دگر روی برخاک مالید و خاست.سعدی ( بوستان ). || مطابق شدن. یکی شدن. مطابقت داشتن. هم آهنگی یافتن : قول و فعل تو تا نگردد راست هر چه خواهی نمودجمله هباست.اوحدی. || تحقق یافتن. بواقعیت رسیدن. مقابل دروغ...