معانی کلمه : رازبان
لغت نامه دهخدا
رازبان. ( ص مرکب ) حافظ راز. سِرنگهدار. نگهدارنده راز. || صاحب راز، کسی را نیز گویند که سخن ارباب حاجت را بعرض سلاطین رساند.( آنندراج ) ( انجمن آرا ) ( شعوری ج 2 ص 11 ) :
بگفتند با رازبان راز خویش
نمودند انجام و آغاز خویش.
بگفتند با رازبان راز خویش
نمودند انجام و آغاز خویش.
فرهنگ عمید
۱. رازدار، راز نگه دار، صاحب راز.
۲. کسی که در دربار عرایض و مطالب مردم را به عرض پادشاه می رسانید.
۲. کسی که در دربار عرایض و مطالب مردم را به عرض پادشاه می رسانید.
فرهنگ معین
(ص مر. ) ۱ - رازدار. ۲ - در گذشته به کسی که عرایض حاجتمندان را به عرض شاه و امیر می رسانید می گفتند.
فرهنگ فارسی
رازدار، رازنگهدار، صاحب راز
( صفت ) ۱ - راز دار . ۲ - کسی که عرایض حاجتمندان را بعرض شاه و امیر میرساند .
( صفت ) ۱ - راز دار . ۲ - کسی که عرایض حاجتمندان را بعرض شاه و امیر میرساند .
