دلداری کردن. [ دِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) دلداری دادن. غمگساری کردن. تسلی بخشیدن. استمالت و دلجوئی کردن و خشنود ساختن : من دلخسته را دلداریی کن چو دل دادی مرا غمخواریی کن.نظامی.کندت دلبری و دلداری هم عروسی و هم پرستاری.نظامی.نگفتی بی وفا یارا که دلداری کنی ما راالا گر دست می گیری بیا کز سر گذشت آبم. سعدی.عابد از جای برجست و در کنارش گرفت و بسی دلداری وتلطف کرد. ( گلستان سعدی ). اگر در مفاوضه او شبی ت...