دست بردار. [ دَ ب ُ ] (نف مرکب ) دست برنده . مقدم به جنگ .هنرنما. چابک . که زود دست به کاری برد : سپاهی فرستم تو سالار باش برزم اندرون دست بردار باش . فردوسی .یکی نامداری که بد یار اوی برزم اندرون دست بردار اوی . فردوسی .ببین تا کجا رفت سالار ماسپهبد یل دست بردار ما.فردوسی ....
فرهنگ عمید
دست بردارنده، ول کننده، ترک کننده.
فرهنگ فارسی
( صفت ) دست بر دارنده ترک کننده رفع مزاحمت کننده : [[ هر چه میگویم ول کن دست بر دار نیست ]]