معانی کلمه : درهم
لغت نامه دهخدا
درهم . [ دِ هََ ](اِخ ) نام قبیله ای از اعراب . (از الانساب سمعانی ).
درهم . [ دِ هَِ ] (ع اِ) مرغزار با درخت و بوستان با دیوار. (منتهی الارب ). حدیقه . (اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. واحد پول کشور امارات متحدۀ عربی.
۲. [قدیمی] سکۀ نقره.
۳. [قدیمی] واحد پول از اوایل اسلام تا دورۀ مغول.
۴. [قدیمی] واحد اندازهگیری وزن با مقدارهای متفاوت.
۵. [قدیمی] پول نقد؛ سکه.
〈 درهم شرعی: [قدیمی] مسکوک نقره با وزنی قریب چهار نخود.
〈 درهم بغلی: [قدیمی] 〈 = درهم شرعی
فرهنگ معین
(دِ هَ ) [ معر - یو. ] (اِ. ) ۱ - مسکوک نقره . ج . دراهم . ۲ - واحد وزن ، برابر با ۴۸ جو.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
برزخ
درم، دینار
آشفته، آمیخته، برهم، بینظم، پریشان، پیچیده، ژولیده، قاطی، قاطیپاطی، مختلط، مختل، مخلوط، مغشوش، ممزوج
۱. آشفته، آمیخته، برهم، بینظم، پریشان، پیچیده، ژولیده، قاطی، قاطیپاطی، مختلط، مختل، مخلوط، مغشوش، ممزوج
۲. برزخ
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
شِمتِه؛ شِندِه؛ فِت مِن گِت؛ گِتُرُم؛ شَلَم شولوا
