معانی کلمه : دان
لغت نامه دهخدا
دان . (ع اِ) تلفظ عامیانه ٔ اذن ، به معنی گوش . (دزی ج 1 ص 420). در تداول عامه ٔ عراق ذان گفته میشود.
فرهنگ عمید
۱. =دانستن
۲. داننده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): آدابدان، بسیاردان، تاریخدان، حسابدان، سخندان، غیبدان، قدردان، موسیقیدان، نکتهدان.
جا؛ مکان؛ ظرف (در ترکیب با کلمۀ دیگر): آبدان، آتشدان، پیهدان، چایدان، چینهدان، روغندان، زهدان، سرمهدان، سوزندان، شمعدان، کاهدان، گلدان، نمکدان، یخدان.
فرهنگ معین
(اِ.) 1 - دانه . 2 - بذر گیاه . ؛ ~ پاشیدن کنایه از: تطمیع کردن و به جانب خود آوردن .
1 - ریشة دانستن . 2 - (فع .) مفرد امر حاضر از «دانستن » 3 - (ص فا.) در ترکیبات به معنی «داننده » آید: حساب دان ، ریاضی دان . قدردان .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
مخفف دهان
/daan/ مخفف دهان
فرهنگ اسم ها
اسم: دان (پسر) (عبری)
معنی: قاضی، داور نام یکی از پسران یعقوب ( ع )
معنی: قاضی، داور نام یکی از پسران یعقوب ( ع )
مترادف و متضاد
grain (اسم)
ذره، جو، خرده، شاخه، حالت، دانه، حبوبات، حبه، حب، غله، چنگال، رنگ، رگه، مشرب، دان، تفاله حبوبات، یک گندم معادل 0/0648 گرم
