داغ دیده. [ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) چیزی که باو داغ رسیده باشد مانند متاع آب دیده. ( آنندراج ). لکه دار. داغدار. تباهی دیده و زیان رسیده باشد. ( ناظم الاطباء ). || داغ خورده. بداغ. || فرزندمرده. مصاب بمرگ عزیزی یا فرزندی یا خویش نزدیک. بمصیبت مرگ فرزند و کسان نزدیک گرفتار آمده.- مادری داغ دیده ؛ فرزندمرده.- دلی داغ دیده ؛ دردمند. || مصیبت رسیده. دردمند : ما را مبر بباغ که از سیر لاله زاریک داغ صده...
فرهنگ عمید
کسی که از مرگ فرزند یا یکی از خویشان نزدیک خود دل سوخته و اندوهگین باشد، داغدار، دارای داغ: ما را مبر به باغ که از سیر لاله زار / یک داغ صد هزار شود داغدیده را (صائب: ۸۰ ).
فرهنگ معین
(دِ ) (ص مف . ) مصیبت زده .
فرهنگ فارسی
( صفت ) کسی که بسبب فوت خویشاوندی نزدیک غصه دار شده .